سيد محمد كمره اى
198
روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )
نه دماغ مسخره و استهزاء به ياد استبداد قديم و نه مطالب ديگر . تا مدتى كه يك نفر از بختيارىها رسيد و مرا دعوت و اجازه فرمودند رفتم توى حياط . ركن الممالك و جمعى بودند . بعد توى اطاق رفته جمعيتى هم آنجا [ بود ] . ميرزا ابراهيم قمى صاحب مجلس . صمصام هم خلوت . بعد سردار محيى ، معين الاسلام بروجردى ، سلطان العلماء بروجردى ، حاج ميرزا ابو القاسم امام سابق ، قوام التجار ، حاج سالار منصور و جمعى [ هم اضافه شدند ] . ماندم تا نزديك ناهار . بعد از جلوت و خلوتهاى متعدده ، حضرت رئيس الوزراء مرا خواستند . اظهار تنفر از آمدن بعد نمودم . بعد اظهار داشت كه محرمانه مىگويم تا چند روز ديگر ما بيشتر نيستيم و شاه و انگليسىها نمىگذارند ما كار بكنيم . چند روز قبل سفير انگليس اطلاع داده بود كه قزوين را ما نظامى مىكنيم و بعضى دمكراتها هم كه بر عليه اقدام مىكنند آنها را مىگيريم . من پرسيدم خودشان نظامى مىكنند يا از دولت ايران تقاضا كردهاند ؟ گفت خير ، خودشان . گفتم اين اقدام براى خودشان مضر است چه كه يك مرتبه پرده بين ايرانىها و آنها پاره مىشود . بعد اظهار داشت كه ما مىخواستيم شهر طهران را خودمان نظامى نمائيم ، انگليسىها مانع شدند كه شهر آزاد را چهكار داريد ؟ گفتم فائده نظامى چه بود ؟ گفت نصرة الدوله يكصد و بيست نفر تروريست درست كرده ، ضياء السلطان ، ميرزا على اكبر اينها هم خيلى فضولى هرزهگى مىكنند . گفتم تروريستهاى نصرت الدوله را بدون نظامى خوب بود مىگرفتيد . گفت انگليسىها مانع هستند . واقعا از اين حرفها جز بر نفهمى من چيزى نيافزود . بعد گفت تا فردا حكومت بروجرد را يقينا تعيين مىكنم . بعد بلند شده سوار واگون به خانه آمده ، ناهار آبگوشت . بعد ننه اسماعيل نان و كاهو به جهت اسماعيل از خانه ، بعد از خوردن چايى به مريضخانه برد . من هم ، مشهدى ميرزاى كاشى آمد ، قدرى نان به او داده و كاغذى به مرآت الممالك نوشته روانهاش نموده ، قبل از ظهر هم از اولى يك كاغذى به توسط زنى به خانه آمده بود كه سيد خانم كوچه كدخدا بليطش را بدهم . من به خيال افتادم كه شايد آقا ميرزا صدر الدين ناخوش شده يا آنكه بليط به دست اين ضعيفه نيامده و به غير رسيده ، در هرصورت رفتم منزل ضعيفه را پيدا كرده ، ديدم صداى ناله و گريه است . معلوم شد اين ضعيفه سيده دو دختر يكى